تبليغاتX
زیر آواری از آسمان
 

براي بار چندم ...،اورفته است گل بچيند

 

بـوهاي نامرغوب

 

رنگ هاي نابلد

 

سرمي روند از امروز عكس هامان

 

واين همه گلدان كاكتوس

 

توي خانه ي ما چه مي كنند

 

كه شمعداني وحسن يوسف سردرنمي آورند

 

ازمن

 

درجغرافيايي كه من توليدش نكرده ام

 

هوادورازدسترس به شدت ايستاده است

 

مثل آسماني كه گاليله را دور مي زند

 

وسيبي كه قرار نيست

 

ازدست هاي نيوتن به زمين

 

چقدرخوب مي شد

 

زمين لااقل روي همان شاخ هاي گاو

 

به خداوندي خدا ما هم آدميم

 

باسيب هاي فراواني كه چيده نمي شوند

 

شايد اين آخرين عكس يادگاري من باشد

 

باسُم هاي انبوهي از گاو

 

روي حافظه ي زمين

 

وچشم هايي كه در حواشي خورشيد

 

تاريك مي شوند.

 

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 23:19  
 (شين شرافت دچار رافت شده است )

روزنامه هاي مرا

زن ام مي خواند

ومن توي روزنامه مچاله مي شود

دخترم

سيندرلا كه مي شود

من به خواب رفته است

از خواب كه برمي گردم

بوي رقيق حوا

آدمم مي كند

ودست هاي ام درهرجهت چشم هايش

گم مي شود

براي پيدا كردن كلمه ي ممنوعه .

صبح بالاخره مي رسد

ومن در كدوي تنبل بزرگي تكثير شده است

دربهشتي كه همچنان مال من است

وشاهزاده هاي بسياري

درستون گم شدگان روزنامه هايش

كفش هاي ديگران را واكس مي زنند

حالا ديگر بيدار شده ام

ودخترم هوس كرده است

سفيد برفي باشد

باهفت كوتوله ي بي شرف

كه توي روزنامه هاي من

خواب ِ مادرش را ديده اند

- آهاي زن !

تفنگ پدر بزرگ مرا نديده اي ؟

 

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 14:20  
 «كلاس چندم بود كه تصميم كبري هك مي شود »

مردان مختصر

بالباس هاي ناتني

ازپس املاء چند زن برنمي آيند

وخيابان درازتر مي شود

هم قد آن همه چند زن

- هي تاكسي !

زن تا مي شود

كه چند كلمه اش را خيابان نخواند حداقل

تا صبحي چروكيده پساراي تو

اين هشتمين روز خدا بايد باشد

كه ايضا

قرمز ماند ه است

توي دهان تقويم .

حال ديگر خورشيد

دامنش راريخته است روي زمين

تادخترم بپرسد

- بابايي ! چرا خورشيد خانم لخته ؟

وغرق مي شوم در استكان چاي

كه سررفته است ازمن

وتخته اي كاملا سياه

كه رودر روي من ايستاده است

درانتظار خطي سپيد بر پيشاني اش

- آقا اجازه !

نون ِ« زن »

در كدام هجا پخته مي شود

حالا به اختصار ايستاد ه ام

رودررويِِ ِ

تخته اي كاملا سياه .

 

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 17:21  
 (سال يك هزار وسيصد وفرقي نمي كند)

 

 

 

راه مي روي

 

چيزي شبيه هيچ

 

مي ريزد روي سرت

 

از خط بيرون مي افتي

 

كه در دسترس نباشي

 

كسي يا چيزي دارد

 

چيزي يا كسي را

 

تحويل كسي يا چيزي مي دهد

 

خط هاي زيادي روي هم افتا ده اند

 

زمين سنگين مي شود

 

سگ صاحبش را مي شناسد

 

بهار

 

سر مي رود از سگ

 

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در جمعه 5 بهمن1386 و ساعت 23:29  
 یکی بود یکی که بود؟

گريه هاي دخترم

 

دوشيزه هاي تمام قصه هاي دنياست

 

وچشم هاي من

 

رختخواب باكره اي است

 

كه درتمام قصه هاي دنيا

 

گم شده است

 

مردي كه از توبيرون  زد

 

قرار است بي قرار تمام دوشيزه هاي دنيا باشد

 

ودخترم

 

مي زند بيرون از قصه ها

 

ديگر به كلمات هم اعتمادي نيست.

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در جمعه 6 مهر1386 و ساعت 23:39  
 تا اذان همان دقيقه

 

 

 

نامه مي نويسم به صبح

 

يعني كه مي رسد

 

همان يكي دو باجه اول است

 

كه لابه لاي آدامس دختركاني

 

جويده مي شوم

 

چند كوچه مانده به صبح

 

شب تا بيايد بيدار شود

 

ميان اذان همين دقيقه

 

مادرم نمازش را سلام گفته است

 

ودختركان  ِ توي تمبر

 

روي ضرب شيرخداي راديو

 

تانگو مي رقصند

 

وهرصبح توي كوچه ها

 

شب باراديو راه مي رود

 

 

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 23:7  
 دوچشم كاغذي

 

 

اين هراس با « ها » دو چشم

 

ردم راگرفته است تا خدا

 

سايه اش ريخته است روي ديوار

 

درست توي دوچشم كاغذي من

 

كه نشسته است روي اعلام چهلم كسي

 

چند كپي از همين چشم ها هم

 

چرك نويس شعري خياباني

 

يا لول پر دود زني هرجايي شد ه ام

 

حالا كسي دارد گريه ام مي گيرد

 

كه چه بي مجال اين همه چشم

 

ردم را تاچشم هاي كسي بگيريد لطفن!

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 21:21  
 ايست بپيچ سمت پارك

 

 

اين جاپارك است

 

وچشمي كه دايورت شده است

 

به اين نيمكت

 

وهي زنگ مي زند هي زنگ مي زند

 

- هي تو چه كاره شي ؟

 

كه صدايم راتوي هوا مي زند

 

كلاه كاسكتي كه در من خواب مانده بود

 

كنارحوصله تنگ خيابان

 

- پياده شويد زودتر

 

سايه اش زودتر ازخيابان زنگ مي زنم

 

« الو ...اين من است نيمكت

 

حرف شنوي كه ندارد ازمن اين تلفن »

 

دارم از يك خط عابر پياده مي افتم

 

كه دردسترس بماند

 

پاركي كه پشت چراغ قرمز

 

هميشه سبز مي زند.

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 0:22  
 الهه الهام ..هانیه

تلفن سروصدا ميكند .مثلن دارم به كوتاهي دستهايم در رسيدن به آسمان فكر ميكنم ... بله بفرماييد...پ‍‍زمان تويي؟ ...

-          يه شعر برات ميخونم نظرت رو بگو...

و ميخواند... ميگويم بايد يه بچه اونو گفته باشه...نه ؟

- نميدونم چي شد فقط ميدونم هانيه اومد و گفت بابا اينا يي رو كه ميگم بنويس....

او فقط سه سال و نيمشه و اطمينان دارم كه اينا رو هانيه گفته و دخل و تصرفي هم صورت نگرفته است

و اما شعر.....

 

 

 

توپ قشنگم در آسمان مي غلتد

حالا ببين در حس من باران مي بارد

حالا مادرم ميگه

البته بابا بايد بگه

توپ تو كجاست

در آسمان شب و آسمان روز

در حس من حل شد

بابا به من هيچ نگفت

و من ساكت شدم.

 

جدا نظرتون چيه؟

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در جمعه 8 تیر1386 و ساعت 10:24  
 

ای درد دیرسال من ای زن رهام کن

 

از این همه دخیل که بستم جدام کن

 

من یک دقیقه ام که سراغ تو تیک تاک

 

ازساعتی که خواب ندارد صدام کن

 

« اون تک ستاره» ؟ هوم منم مردزندگی ات

 

هی ! زود درحضورنئونها سیام کن

 

ماتیک خورده ایم وتعطیل ترشدیم

 

لـطفا همـین اوایــل تقویــم تام کن

 

ولله خسته ام دوسه سطری نمانده تا

 

گورم کرم نما و تو آن را تمام کن

 

دارم ازاین غزل به خدا می سپارمت

 

گاهی برای شادی روحت دعام کن

 

|+| نوشته شده توسط حجت اله جانبی در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 10:6